X
تبلیغات
آرِش نادى
موسیقیدان و شاعر
یه سالی میشه که با گروه نی مه استارت زدیم خیلی خوشحالم


+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1392ساعت 23:0  توسط آرِش نادى | 
تبلیغات


شیرین من تلخی نکن با عاشق

تموم میشن گم میشن این دقایق

دنیای ما مال منو تو این نیست

رو کوه دیگه فرهاد کوهکنی نیست

یه روزی میاد که نمیدونیم کی هستیم

یاری کی بودیمو عشق کی بودیمو چی هستیم

شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد

شیرین شیرینم نده زندگیمو بر باد

من نمیگم فرهاد کوهکنم من

تیشه به کوهها که نمیزنم من

فرهاد عاشقم قلم تیشمه

از تو نوشتن همه اندیشمه

یه روزی میاد که نمیدونیم کی هستیم

یاری کی بودیمو عشق کی بودیمو چی هستیم

شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد

شیرین شیرینم نده زندگیمو بر باد

من نمیگم فرهاد کوهکنم من

تیشه به کوهها که نمیزنم من

عاشق تو بی تو به کوه نمیره

وقتی نباشی تو خودش میمیره

یه روزی میاد که نمیدونیم کی هستیم

یاری کی بودیمو عشق کی بودیمو چی هستیم

شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد

شیرین شیرینم نده زندگیمو بر باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 21:5  توسط آرِش نادى | 
اونا که تو زندگیشون قصه های خوب شنیدن

تو قمار زندگانی همجوربازی رو دیدن

اونا که تو خلوت شب شعرهایه حافظ و خوندن

همه راه و رفتن اما بر سردو راهی موندن

بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته

یه نفر همیشه تنها سر اون کوچه نشسته

بهشون بگین که قصش مثه شاهنومه درازه

کی بوده کجا رسیده چه جوری باید بسازه

حالا قصه هاشو مستا تویه میخونه ها میگن

اما اون همیشه مست و تویه اونجا را نمیدن

دیگه نیست کمند دلها گیسوهایه رنگ برفش

دیگه میخونه جایی نیست که بیاد رو لبها حرفش

بزارین همه بدونن که به دست غم اسیره

اخرش یه شب همین جا سر این کوچه می میره

من امشب سر خوش و مست غزل خوانم

به جام می پناه اورده ام از غم گریزانم

گر از میخانه باز ایم مرا غم باز می جوید

روید ای دوستان من گوشه یه میخانه می مانم

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1391ساعت 12:19  توسط آرِش نادى | 
arash nadi musician folk of busher

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:11  توسط آرِش نادى | 
اسم اصلي او محمدعلي است.در کودکي پدر خود را از دست داد اما مادرش همه ي توان خود را براي تربيت فايز جوان به کار برد.چون فايز به جواني رسيد کمر بر خدمت مادر پير وفرتوت خود بست.

بيشتر دوران جواني فايز به خدمت مادر گذشت مادر نيز تنها مي توانست در حق فرزندش دعا کند.همه وقت از خدا مي خواست تاپسر ش را با حور و پري دمساز گرداند.

فايز از همان دوران کودکي چوپان بود در آن ناحيه که او گوسفندانش را به چرا مي برداستخري بود. در ظهري داغ تصميم گرفت تا گله را به آن آبگير ببرد تا گوسفندان سيراب شوند.

همان طور که مي رفت از دور چند نفر را ديد که در آب شنا مي کردند. کم کم واضح تر ديد نزديک تر آمد وپشت درختاني که در آن حوالي بود پنهان شد. همان طور که آنان را نظاره مي کردفکري به شوخي از ذهنش گذشت.دست دراز کرد و لباسي را که متعلق به يکي از شناگران بود برداشت. پريان شناگر که وجود غريبه اي را حس کردندشتابان از آب بيرون آمدند جامه بر تن کردند وگريختندجز آن که لباسش را چوپان شوخ ربوده بود.

پس همان طور در آب ماند.

گفت وشنود پري و فايز جالب است.پري گفت:من از پريان هستم . ما را با انسان کاري نيست جامه ام را بده در عوض هر آن چه بخواهي به تو مي دهم.

فايز گفت:تنها به شرطي جامه ات را ميدهم که همسري مرا قبول کني!پري التماس کردکه چيزي از زر و مال بخواهد اما فايز نپذيرفت.

پري که چاره نمي ديد گفت پس من هم شرطي دارم.

فايز گفت:شرط تو چيست؟

پري گفت از اين پس هر رفتار عجيبي از من ديدي فراموش کني و به کسي چيزي نگويي.

فايز پذيرفت و زندگي آن دو شروع شد.

زمان گذشت تا آنها صاحب دو فرزند شدند.

فايز در اوج خوشبختي بودکه ناگاه خار اندوهي توانسوز به قلبش خليد. در شامگاهي مادرش چشم از جهان فرو بست.

دوستان و آشنايان به تسليت گويي آمدند در همين حال فايز ديدکه پري پريد ودر طاقچه ي اتاق نشست و اين حرکت عروس مادر شوهر مرده خنده ي همگان را برانگيخت.

فايز با ديدن اين صحنه شرمسار شد . اما بنابر قولي که به پري داده بود هيچ نگفت.

آن شب گذشت و روز بعد در مراسم تشييع جنازه هنگام برداشتن جنازه و بيرون بردن جسد مادر پريزاد ناگهان با صداي بلند شروع به خنده کرد، به طوري که توجه همگان را برانگيخت.

اين بار نيز عرق شرم و خجالت بر پيشاني فايز نشست، اما هيچ نگفت. تحمل مي کرد بنابر قولش.

بالا خره مادر را به خاک سپردندو فايز که گويي همه ي زندگي از کف داده بود با چشماني اشکبار به خانه آمد و زانوي غم بغل گرفت.

اما روز بعد حادثه اي ديگر رخ دادکه فايز را تا هميشه آواره کرد.

فايز پس از نماز ظهر ديد که گرگي درنده آمد و وارد اتاق شد. پري بلافاصله يکي از فرزندانش را به گرگ داد. گرگ گلوي طفل را دريد و با خود برد.

اندکي بعد دوباره ظاهر شد پري اين بار طفل ديگرش را به گرگ سپرد.

اينک فايز به اوج جنون رسيده بود. از يک سو غم از دست دادن مادر واز سوي ديگرربودن دو کودکش توسط گرگ که پري آنان را با دست خود به حيوان سپرده بود و از ديگر سو قولي که به پري داده بود.

قرارش را زير پا گذاشت و از او پرسيد:

تو به هنگام مرگ مادرم در طاقچه نشستي و مردم را خنداندي،مرا شرمنده کردي.

به هنگام تشييع جنازه قهقهه سر دادي و باز شرمسارم کردي. اين ها را من نديده گرفتم.

اما سپردن بچه ها به گرگ ديگر چه ماجرايي بود؟ بايد به من بگويي چرا جگر گوشه هايم را به دامان مرگ سپردي؟

پري خيره به چشمان فايز نگريست . ديگر همه چيز تمام شده بود. پيمان آن دو شکسته شده بود ديگر ادامه ي زندگي برايشان ناممکن بود.

پري گفت اکنون که پيمان شکني کردي بگذار به تو بگويم:

اولاً: رفتن من روي طاقچه به اين دليل است که وقتي کسي مي ميرد اطراف او و همه جا گرداگرد او را خون مي گيرد . چون من پاک و مطهر هستم رفتم روي طاقچه که ناپاک نشوم وشما انسانها از درک آن عاجزيد.

ثانياً : چون مرده را حرکت مي دهند اعمال نيک و ثواب هايش پيشاپيش جنازه توسط فرشتگان حمل مي شود و چون مادر تو در تمتم زندگي اش ، يک قص نان و يک لنگه کفش خيرات داده بود خنده ام گرفت.

ثالثاً: گرگي که فرزندان تو را برد برادرم بود که مي خواست از آن ها پري بسازد.


فايز ديگر هيچ نگفت.

پس از خواندن نماز عصر ديد که هر دو فرزندش باز آمده اند.اما پريزاد از در ديگر خارج شد ورفت!.......

ديگر تا آخر عمر فايز آشکار به چشمان شاعر شوريده حال نشد . فايز تا آخرين لحظات زندگي در غم دوري پري سوخت.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:47  توسط آرِش نادى | 
آرش نادی نوازنده ی گروه هیرون در حین نوازندگی ساز دمام

بوشهر اردیبهشت 91

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 16:36  توسط آرِش نادى | 
قطعه ی جدید گروه هیرون به آهنگسازی آرش نادی

کسر خوانی / دست جوانی / نارنج تاپو / بارش کتانی / نارنج برزخ / تاپشت پامی

علیا علیا / قل یا امامی/ ماما کولی کو / خرج زنت آده / خرج زنت نی / پیلش پس آده

دو زلفون سیاتن برقی تو نگاتن

خنجر تو دساتن آهنین کلاتن

بیو جنبم بیشین بلکه نمیرم

که از بوی خوشت آروم بگیرم

شوم درویش و بردارم عصایی

برم بر خونه ی دلبر گدایی

ابتدای این آهنگ برگرفته از موسیقی افریقایی و نیمه خوانی است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:36  توسط آرِش نادى | 
گروه موسیقی هیرون قصد دارد کنسرت پژوهشی برگزار کند

سعی داریم در این کنسرت از منابع موسیقی بوشهر وام گرفته و از موسیقی مناطق مختلف بوشهر استفاده کنیم

فکر کنم تو آبانماه این کنسرت برگزار بشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:32  توسط آرِش نادى | 
خوب رویان همه گر با دل من خوب شوند

خوب من . با همه خوبان . حساب تو جداست

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 17:50  توسط آرِش نادى | 
سید بهمنیار (آغا بهمنیار) حسینی فرزند سید علی‌اکبر، زاده ۱۳۱۵ هجری قمری (۱۲۷۶ خورشیدی) و متخلّص به مفتون، از سادات خطّه جنوب ایران (بردخون) می‌باشد. نام پدر او علی‌اکبر و نام مادرش زبیده بود؛ در بردخون به دنیا آمد. آغا بهمیار از جوانی کسب کمال و معرفت کرد و استعداد فطری خود را بروز داد و به ساختن اشعار پرداخت. پس از چندی از بردخون به آبادی کورک (واقع در شش فرسنگی جنوب غربی بردخون) مهاجرت نمود و تا آخر عمر درآنجا زیست و در همان جا در گذشت؛ جسد او چند سالی در گورستان کورک به امانت گذاشته شد وسپس به کشور عراق منتقل و در وادی‌السلام آنجا به خاک سپرده شد.

مفتون هفت فرزند، سه پسر و چهار دختر داشت. پسر اول او علی‌اکبر، و دومی علی‌اصغر که هر دو در زمان حیات پدر درگذشتند. سومین پسر که به دنیا آمد به یاد و احترام نخستین فرزند ازدست‌رفته (علی‌اکبر) نامش را علی‌اکبر گذاشتند. ایشان اکنون (۱۳۹۰ خورشیدی) بیش از ۶۴ سال دارد و در بندر دیر زندگی می کند. نام دختران مفتون به ترتیب تقّدم: نرگس، معصومه، خدیجه، مرضیه می‌باشند. از این چهار دختر، معصومه و خدیجه در قید حیاتند.


از سوانح تاثربرانگیز زندگی شاعر مرگ دو فرزندش در جوانی بود. علی‌اکبر در سال ۱۳۵۵ هجری قمری داغ در دل پدر نهاد و به همین مناسبت قطعه شعری در قالب رباعی سرود:

ای قبر گلی که در میان خار است پیوسته دو چشم باغبان خون بار است
هر کس که سوال نام وتاریخش کرد بر گو که علی اکبر بهمنیار است

علی‌اصغر دومین فرزندی بود که درگذشت و به همین مناسبت پدر مرثیه ذیل را سرود:

افسوس گلی ز گلستان رفت یک سرو سهی ز بوستان رفت
یک گلشن مهر و حسن اخلاق تاراج به صرصر خزان رفت
مانند ستاره ای سحرگاه تابید و ز چشم دوستان رفت
در اول عمر، علی اصغر ناکام چو اکبر جوان رفت

[۱][۲]

اشعار و آثار [ویرایش]

مفتون شاعری دوبیتی‌سراست که بیشتر آوازه او مرهون همان دوبیتی است اما در غزل، قصیده، مثنوی و دیگر قالب‌های شعری نیز طبع آزمایی کرده‌است. شهرت شاعری مفتون در جنوب تا بدان‌جا است که دوش به دوش فایز دشتی حرکت می‌کند بدیهی است که فایز و مفتون به دلیل درد مشترک و دلسوختگی جنوب نشینی و احساسات داغ و آفتاب‌زده شاعرانه خود به زبانی نزدیک به هم دست یافته‌اند اما روانی و زلالی تشبیهات اشعار فایز دشتی سروگردنی از تصویرهای شعری مفتون بلندتر است. امروزه شروه‌خوانان جنوب بیشتر از شعرهای فایز و مفتون بهره می‌برند. در شعر او -بخصوص دوبیتی‌هایش- سادگی و روانی همراه با استعاره موج می‌زند.[۱]

به گفته منتقدان و شارحان، در اشعار مفتون تكرار فراوان لفظ‌ها و تعابیر، يعنی تكرار يك معنی در لفظ های گوناگون زياد به چشم می‌خورد؛ مانند شكستن عهد و وفا، رسم وفاداری، جور و جفا؛ به هر رو در خصوص تأثیر و احياناً تقليد مفتون از ديگر شعرای قبل از خود، گفتنی زياد است ولی هر چه باشد، ترانه‌های گرم او با زبان شروه در زبان مردم خطه استان بوشهر فراوان نقل می‌شود.[۳]

آثار [ویرایش]

وی بیشتر در دوبیتی طبع آزمایی کرده است گر چه مثنوی لیلی و مجنون او بسیار زیبا می‌باشد ولی شهرتش بیشتر بخاطر دوبیتی‌هایش می‌باشد. وی غزل را نیکو می‌سرود و در این زمینه شدیداَ تحت تأثیر سعدی و بیشتر حافظ بود که شاهد بر این مدعا دیوان ایشان معروف به هدیةالعشاق است. او علاوه بر این صاحب کشکولی بنام حسینی است که نسخه ناقصی از آن موجود می‌باشد در قسمتی از این کشکول نسبت خود را به شاه فرج‌الله ملقب به امیر دیوان می‌رساند.[۱]

مهمترين آثار مفتون، علاوه بر کتاب کشکول، مجموعه كوچك اشعار اوست بنام هديةالعشاق كه شامل دوبيتی، رباعی، غزل، مثنوی و تعدادی قصايد از وی به يادگار مانده كه اين آثار اوج انديشه ادبی و قريحه شاعری او را نشان می‌دهد.[۴]

نمونه های اشعار [ویرایش]

دوبیتی‌ها:

مــــــرا تا دیده برروی تو باز است تنم چون شمع در سوز و گداز است
قدت کـــــــوتاه همچون عمر مفتون ولی زلفت چو امیـــــــدم دراز است


پس از مــرگم تو با یاران دلخواه گـــذر بر تربتم آرید نــــــــــا گاه
بگو بــــــــا آن رفیقان رفت مفتون بــــــــــــــــه امید دراز عمر کوتاه

[۱]

به ما ای دوست ننمایی اگر رخ به هجرت جان سپارم ای پری‌رخ
يقين جان آيد اندر جسم مفتون به خاكم گر گشایی برقع از رخ


دلم شد شرحه شرحه از غم يار به چشمم بی رخش خار است گلزار
بت مفتون نمی كردی فراموش نه چشم و دل، نه در خواب و نه بيدار


قسمتی از یک غزل:

آن كه از هجر يار بی تاب است جاری از ديدگان او آب است
حال هجران كشيده كی داند آن كه در عين وصل در خواب است...
...وصل جانان بود چو آب حیات لیک مفتون وصال کمیاب است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 12:48  توسط آرِش نادى |